مرد بارانی |
Sunday, May 20, 2007
٭
........................................................................................شاعر بود...شاعر بزرگی که سال ها کسی شعری از او نمی دید...یک روز-بر حسب تصادف دیدمش...پرسیدم:چرا؟چرا ساکتی؟حیف نیست؟ گفت:من دیگر از معامله ی یک جانبه خسته شده ام...سال ها من در اشعاری که سرودم زندگی کردم...بگذار چند سالی هم مشتی شعر نسروده در من زندگی کنند... (کارو) نوشته شده در ساعت 5:45 PM توسط مرد بارانی Saturday, December 10, 2005 ........................................................................................ Friday, November 05, 2004
٭ باد و باران هزار روز بر سر خاطرات من باريدند
اما نقش نگاهت را به درنگي نيز حتي نياميختند من تكرار خويشم در تداوم هر قطره من فرياد دردم در عبوره هرباره باد نوشته شده در ساعت 2:46 PM توسط مرد بارانی
٭
........................................................................................از پس ماه ها سكوت و سرما امروز بيدار شدم و جاي شكسته شاخه ي آشيان تو جوانه زده بود آيا باز خواهي گشت؟ نوشته شده در ساعت 2:39 PM توسط مرد بارانی Wednesday, September 15, 2004
٭ مرز ميان دستهايم با تو به انكار رسيده
........................................................................................اما دلم باز در اصرار ازلي خويش وامانده چگونه مي توان ايستاد وقتي كه حروف از جنس تازيانه است چگونه مي توان گريست وقتي كه چشم ها گرسنه است بر چارچوب بي ديوار دلم دري نمانده اما انتظار گشوده شدن هنوز باقيست نوشته شده در ساعت 6:33 AM توسط مرد بارانی Saturday, July 24, 2004
٭
........................................................................................ديگر نه براي دست هاي تو نه براي باغ نه براي جوجه افتاده از آشيان نه براي باغ زرد آلو كه با بوي تو مرا مي برد به احساس خدا نه براي بوته گل محمدي كه غريبانه ميان درختان توت عطر مي فروخت نه براي پروانه اي كه ميان شاخه هاي ياس راه گم كرده بود دلم تنگ نمي شود كه من سالهاست خودم را ميان انبوه رنگها، نگاهها و خاطرات زنده ديروز جاگذاشته ام نوشته شده در ساعت 7:15 AM توسط مرد بارانی Monday, March 31, 2003
٭ ديروز بهار آمد و من جايی پشت خاطرات عیدی های تا نشده ام خودم را مرور می کردم
........................................................................................برای ماهی کوچکم که با پس انداز پولهای توجيبی ام خريده بودم درد دل کردم به حیاط رفتم و زیر دست های مرطوب باران فروردین سخت گريستم میان باران و مه و آرزوهای دود شده اینک من دوباره همان زائر خسته در پشت درهای بسته ام ماهی کوچکم در فضای اندک شیشه مرباخوری و در تنهایی یک بعد از ظهر خاکستری شکار گربه شد در من دردی است خاکستری، مه آلود، بارانی پشت شيشه های اين فضای مواج کسی به شکار من نشسته که چشمانش راز سيری ناپذير رفتن را سخت تکرار می کنند ... نوشته شده در ساعت 7:11 AM توسط مرد بارانی Monday, February 24, 2003
٭ پریروز پدر هم رفت
........................................................................................و خانه مان خاموش شد پدر رفت و خاطره سال ها مهربانی را چونان رنجی بر دلهای ما نهاد هنوز دست هایم پر بود از غم پر کشیدن مهناز هنوز باور نداشتم ... من سردم بود و خورشید را انتظار می کشیدم حالا نه دست ها که دلم گویی یخ بسته و خدایا اینک از تو تنها رحمت می خواهم برای عزیزان رفته ام و صبری به اندازه تمام دنیا برای بی قراری های این دل ناشکیبا نوشته شده در ساعت 11:52 PM توسط مرد بارانی Saturday, February 15, 2003
٭ مهناز رفت
........................................................................................و پشت حوصله نورها دراز کشيد و ندانست که ما اينجا برای خوردن يک سيب چقدر تنها مانده ايم درون کوچه باد می آيد درون کوچه باد می آيد و روياهای من جايی زير خاکهای سرد آرميده اند حالا از پی مادر مهناز کوچکم با خاطره ای به کوتاهی دوازده بهار از اينجا پر کشيد من سردم است من سردم است و فراموش کرده ام که خورشيد از کدامين سوی طلوع می کند. نوشته شده در ساعت 11:53 AM توسط مرد بارانی Monday, February 03, 2003
٭ برايم دعا کنيد
........................................................................................برای چشم های مه گرفته ام برای دست های چنگ زده بر آخرين زاويه تنهايي ام برای مهناز خواهر کوچکم که پشت شيشه های آی سی يو دل های ما را تنفس می کند و نمی داند حسرت حرف های کودکانه اش چگونه بر دلم باری است گران و جانکاه برايم دعا کنيد نوشته شده در ساعت 12:05 PM توسط مرد بارانی Friday, December 06, 2002
٭ حرفهايت بوی سکوت ميداد
........................................................................................دستهايت بوی خاک خيس و نگاهت لبريز بود از حس مرطوب باران بايد جاری می شدی، در من، در خونم در سراسر هستی مه گرفته يک غريبه بايد که خود را جايي به نام خود حک مي کردی به ترانه ای روی زمان به نگاهی روی دل من و يا به اندوهی که در آخرين صفحه تمام کتاب های دنيا جاری است. نوشته شده در ساعت 1:18 PM توسط مرد بارانی Thursday, November 21, 2002
٭ دوباره رمضان شد
........................................................................................و انگار صدای پای تو را می شنوم که زير بارانی دور در عصر خيس عيد فطر عطر سبزی به رنگ های خاکستری پاشيدی دوباره عيد فطر خواهد شد و جايی ميان خاطرات من نقش نگاهت چنگ بر دل تمام سادگی های عالم خواهد زد باز باران خواهد زد باز عيد خواهد شد ... نوشته شده در ساعت 12:39 AM توسط مرد بارانی Sunday, October 13, 2002
٭ پر کشيدم و ندانستم که آخر پرواز کجاست
........................................................................................پر کشيدم و ندانستم که بالهايم مومی است که نگاهت چونان خورشيد داغ است که دريايی زيرپاست مهيای سقوط پرکشيدم و ندانستم که عاقبت جايی در اعماق آبی سرنوشت بر پريزاده ای عاشق خواهم شد. نوشته شده در ساعت 7:05 AM توسط مرد بارانی Tuesday, October 08, 2002
٭ ديروز سی ساله شدم
........................................................................................امروز زاده خواهم شد و فردا روی سنگ فرش کوچه ای پر از سايه های بيد مجنون کسی نام مرا به زخم تيشه ای خواهد نگاشت نوشته شده در ساعت 6:19 AM توسط مرد بارانی Monday, October 07, 2002
٭ جای پاهای کوچکت در امتداد تمام روزهای بارانی ام کشيده شده
و تو نميدانی که من اينک چگونه فرسوده از جدال با خويش زانو بر محراب ابديت زده ام که چگونه برای پاره های خودم سوگوارم نوشته شده در ساعت 9:01 AM توسط مرد بارانی
٭
........................................................................................هيچ كس فنجان قهوه ام را نخوانده است بي آنكه تو را در آن ببيند هيچ كس خطوط كف دستم را نديده است بي آنكه چهار حرف اسم تو را بگويد همه چيز را مي شود حاشا كرد جز عطر آن كس كه دوستش داري همه چيز را مي شود نهان كرد جز صداي زني كه در درونت راه مي سپرد با همه چيز مي شود جدال كرد جز با زنانگي تو . . . (نزار قباني) نوشته شده در ساعت 8:44 AM توسط مرد بارانی Monday, June 17, 2002
٭ بيبي دست روي سينهاش گذاشت و كنار حوض نشست، درد از امتداد همه سالهاي تنهايي به سمت شانهها و دستهايش ميپيچيد
........................................................................................بعد از ظهر وقتي كه درد ديگر مجالي براي آسايش نگذاشته بود چارقد سپيد بر سر زير سايه مندرس چادري خاكستري آهسته و سنگين خويش را به درمانگاه كوچك شهر رساند توي حياط روي جدول سيماني حسي غريب گامهاي او را از رفتن انداخت، در آرامشي عجيب پرستاري را كه ميگذشت صدا كرد، كيف پول و النگوي قديمياش را به او سپرد و گفت ديگر چيزي در پاها و سينههايش حس نميكند و بي هياهويي سخت مثل همه سالهاي سكوت و تنهايي چشم بر هم گذاشت. نوشته شده در ساعت 1:51 PM توسط مرد بارانی Wednesday, May 22, 2002
٭ توی اتاق انتظار مردی طومار دردهايش را مرور می کرد
........................................................................................و نمی دانست چگونه می توان همه دردهای يک انسان را به ترتيب اولويت روی کاغذ نوشت توی اتاق انتظار نگاههای پريشانی به ديوارها بود و زنی زيبا از ميان قابی قديمی تمام دردهای مرد را به سکوت می خواند. چيزی مثل يک مه يا آرزويی وهم آلود روی دردهای آدم ها ريخته بود و سکوتی سخت سنگين ميان قابهای مهتابی موج می زد. هوا پر از رنگی سرد و سفيد است و من تنها خاطره ای دور را بياد می آورم از برف، سرماخوردگی، چادر گرم مادر و بوی آمپول و باز گرمای تن کسی که ديگر نيست. توی اتاق انتظار مردی کتيبه دردهايش و خودش را به تاريخ می سپرد. نوشته شده در ساعت 9:02 AM توسط مرد بارانی Friday, May 03, 2002
٭ ديرگاهی است در کرانه های خودم
........................................................................................به گل نشسته ام و باد ميان پاره های دلم تن به هيچ بادبانی نمی سايد نوشته شده در ساعت 4:08 AM توسط مرد بارانی Friday, March 15, 2002
٭ سال هشتاد پوست انداخت و من هنوز جامه کهن بر دل دارم
........................................................................................چار فصل بر تباهی لحظات بی دليل من به قضاوت نشستند و من هنوز در پاره خاطرات زمستانی بس دور می لرزم ماه در تکرار عبث صورت های فلکی دگرباره بر حقيقت دوار اين روزها گام نهاد و من زانو بر بهت خاک گرفته زمان زدم کاش کسی می گفت در ذهن انباشته از هياهوی اين پاره های تکرار چه قضاوتی می رود بر آن پير که به هزارسال پيش جان بر سر خرده خاکی در بخارا نهاد و چه اندوهبار است آنک که می دانم در هزاره مه گرفته از مرگ خاطرات من کسانی به عبث بودن اين هياهو شهادت خواهند داد. نوشته شده در ساعت 6:12 AM توسط مرد بارانی Thursday, March 07, 2002
٭ يك داستان براي پسري كه سالها پيش عاشق بود
........................................................................................دخترك تارش را برداشت و رفت روي پشتبام، آنجا ميان آن غروب نارنجي سايهاي به اندازه قامتش يافت و خودش را در پناه آن رها كرد. اين تب موهوم در پناه تاريكترين سايههاي عالم هم راهي به سرما نداشت، دلش را بايد به سايهاي ميبرد. زخمه برداشت بر جان تار بسان دستي كه زخمه بر جانش انداخته بود، خويش را هزار بار نفرين كرد كه چرا بايد دختري باشد تا اينك، اينگونه ناخواسته دلي را بشكند. فردا ميآمد و هنوز او نميدانست با آن ژوليده موي شاعر چه بايد كرد. ميشد نرفت، اما تا كي؟ سرانجام كه بايد حرفش را ميگفت، و فردا يكبار براي هميشه. شب شده بود، تار خيسش را در آغوش گرفت، انگار كسي مرغ سحر ميخواند در آن تاريكي خواب ديدم : بال درآوردهام و پريدم ميان دل شب، ماه نبود، ابر نبود، و به هر سو كه پريدم سمت هيچ پيدا بود حالا از پي آن پرواز به اينجا رسيدهام يا از اينجا بود كه پر كشيدم ، يادم نيست. روبروي در دانشكده صداي جيغ ترمز يك ماشين با افكار پريشان پسركي ژوليده موي درهم پيچيد. كسي انگار ناگهان از دل شب پريده بود. نوشته شده در ساعت 8:09 AM توسط مرد بارانی Thursday, February 21, 2002
٭ هی می نويسم و هنوز در گرمای شرماگين نخستين سلام
داغ می شوم هی می آيم و هنوز در لرزش وهم آلود نخستين ديدار تکرار می شوم "حالا ای دل بی قرار من " در سرير اين همه تکرار باز در گفتن واژگانی همچون سلام و آب و آيينه مانده ای ديگر روز خواهم آمد ديگر روز که صدا در طنين يک شرم نلرزد ديگر روز شايد توان گفتنم باشد نوشته شده در ساعت 7:03 AM توسط مرد بارانی
٭ صبوری کن دختر آذرباد
........................................................................................صبوری کن اينک اين خورشيد دگر است که از پس سالی بر شانه های تو طلوع می کند و تو آيا از پس اين ماه و سال دمی را عاشق بوده ای؟ صبوری کن ای شوق پر کشيدن بهاری در راه است نوشته شده در ساعت 6:44 AM توسط مرد بارانی Friday, February 15, 2002
٭ و من آنگونه زار گريستم
........................................................................................كه آبشاري از پس كوه كه توفاني از پي رعد و بر خاك نشستم به سوگ خويش آنگونه كه مادري بر طفلش و خدايي بر مخلوقش نوشته شده در ساعت 3:11 AM توسط مرد بارانی Saturday, February 09, 2002
٭ آنک که پلی بودی با پيکرت زير گام های پيروزشان
........................................................................................تا پيروزی دوستانه تو را چونان عاشقی می ستودند وينک که خويش را بر دستان خود باری گران می يابی نا آشنايانند بی نام بی ننگ نوشته شده در ساعت 3:23 AM توسط مرد بارانی Friday, February 01, 2002
٭ گفتم : به تمنا نيامدهام، اين حديث سرگشتگي است، من آيينهام را ميجويم
گفت : آن كسان ديگر كيستند كه تو بر مدار آيينه بودنشان چرخيدهاي؟ گفتم : هزار سراب در برهوت زندگي، مرا بر ايمانم به مهر شماتت مكن گفت : ناب بودن تو را ميخواهم گفتم : احساس نابم را به سالي پيش در مسلخ ديگران سر بريدند، دل نابم را در سراي سادگيهايش شكستند و من اكنون بازمانده آن لحظههاي نابم، مرا برگذار از سادگيهايم شماتت مكن گفت : . . . . چيزي نگفت از پي آن لحظات كشدار و تكرار هر روزه خورشيد در اين برهوت، انگار من از سرابي ديگر بازگشتهام. نوشته شده در ساعت 4:09 AM توسط مرد بارانی
٭ در اين تسلسل بيگانگي و يگانگي
از چشم كدامين سراب تو را بايد جست در اين شكوفه باران مريميها به انتظار عطر كدامين غنچه بايد نشست اي فاتح روياهاي هر روز من ما را مخمور كدامين كهن دشنه ميخواهي اي صليب همواره اين دل ناآرام باز برفراز كدامين تپه جلاد ميجويي؟ نوشته شده در ساعت 3:53 AM توسط مرد بارانی
٭ اينك در اين دقيقه كوتاه
........................................................................................اينك ميان اين غم ناتمام كه بر انتظار من جاري است اينك كه ستارهها بر ميز قمار سرنوشت ما نشستهاند كدامين دست از كدامين سوي تك سرنوشت را به بازي دل من خواهد كشاند؟ نوشته شده در ساعت 3:33 AM توسط مرد بارانی Thursday, January 24, 2002
٭ رها کن مرا که من بغض فروخورده سرنوشتم
رها کن مرا که من در اسارت نگاهت مرگ بیدليل را تجربه خواهم کرد رها کن مرا که من مرد پرواز در قفس نيستم رهايم کن بگذار آبشار باشم فروريزنده برنگاه هرآنکه میگذرد بگذار طوفان باشم ، مواج ، کفآلود ، خروشان رهايم کن که سکون از من مردابی بيش نخواهد ساخت رهايم کن بسان سدی که میشکند با من باش چونان قايقی که با رود نوشته شده در ساعت 5:01 AM توسط مرد بارانی
٭ از اهالی ديروز بود و نگاهش پر بود
........................................................................................از لبخندی همواره جاری هميشه جايی بود پشت فاصلهها و دور بود تنها به اندازه دری رو به باغ خاطره و غروبی از يک زمستان دور ميان نفسهای مه گرفته و گامهای مردد يک مرد در سراشيب ميدان آرزوهای يخ بسته کولهاش را برداشت و پشت پرچين خوابها گم شد نوشته شده در ساعت 2:53 AM توسط مرد بارانی Friday, January 18, 2002
٭ دلم گرفته
دلم عجيب گرفته دلم برای هوای آرامش کودکی، برای چارديواری چادر مادر برای گريه بر زانوی آخرين پناه جهان گرفته کجايی ای هوای آرامش که اينک در ازدحام آدمها مشت کوچکی از حجم چادر مادر تهی مانده نوشته شده در ساعت 5:30 AM توسط مرد بارانی
٭ هزار هفته در هفت سکوت خويش مانده بودم و دری رو به هيچ وسعتی باز نشد
........................................................................................بوی نا از جايی پشت حواس بيگانهام میسريد و مهوار کسی را در پشت اين در کفن میکرد دری بودم بسته يا زائری وامانده ، شکل حاجتی ماسيده بر زمان ديگر به خاطر نمیآورم صليب بودم يا مصلوب بوی نا زمان را از تصور بيهودگی آکنده و روياهای من هنوز لای گرههای کور يک نخ و افکار مشبک اين در وامانده ديگر به خاطر نمیآورم که چرا نيم شبی چون مهی بر قامت اين در جاری شدم ديگر به خاطر نمیآورم که آرزوهای ماسيده بر خاک از آن که بود. نوشته شده در ساعت 2:45 AM توسط مرد بارانی Friday, January 04, 2002
٭ توی صفحات ندا و هيس دو تا نامه بود از آدمهايی مثل ما اما اسير رنج حيواناتی به شکل ما، داستان کوتاه زير برای همه آن انديشه های ظريفی است که در بند تن محبوسند.
يکی بود يکی نبود زير اين گنبد کبود يک جايی همين دور و برا يک بابا بود با يک مامان با يک دختر ناز و خوش ادا ، شيرين زبون و گيسو کمند ، عروس بچگی های بچه های همسايه ، زبرو زرنگ ، عشق بابا، نقل مامان. يکی بود يکی نبود زير اين گنبد کبود بيست سالی گذشته بود يک روزی که خورشيد دراومد ديگه نه اون بابا بود نه اون مامان ،يکی بود يکی نبود اونی که بود دختره بود حالا اينجا زير اين گنبد کبود با يه عالمه غم نشسته بود نه بابايی که بشينه روی پاش نه مامانی که براش قصه عروسيه دختر شاه پريا رو بخونه. يکی بود يکی نبود زير اين گنبد کبود دختره می خواست يه پا خانم باشه مث دختر شاه پريا يا که حتی شايدم سيندرلا يا مثه شنل قرمزی قصه ها شنل قرمزی قصه ما راه افتاد و رفت خونه مادربزرگش تا بهش بگه که ديگه کسی رو نداره که ديگه فقط تو دنيای کوچيکش يه نفر مونده تا براش قصه بگه، اما طفلکی خبر نداشت که مادر بزرگ خوب و نازنين خيلی وقت پيش از اين خونه شو فروخته بود ارثشو به بچه هاش سپرده بود بعدشم که ديگه جايی رو نداشت که شبا توش بخوابه يه شبی تا به ابد خوابيده بود. دختر کوچيک قصه ما که ديگه مادر بزرگی هم نداشت با دو دست لباس و يک جفت کفش کوچيک رفت در خونه مادر ناتنی سيندرلا تا که شايد يه روزی بخت اونم باز بشه. شب تا صب و صب تا شب کار می کرد اما هيچ وقت پری قصه ها به ملاقاتش نيومد، هيچ شبی از تو باغچه پشت خونشون هيچ کدويی به کالسکه طلا عوض نشد، پسر پادشاه خيلی وقت پيش ترا با سيندرلا عروسی کرده بود. يکی بود يکی نبود زير اين گنبد کبود يک روزی دختر قصه های ما با تنی کبود پر از جای چوب و لگد بدون دو دست لباس از خونه ای که پريه آدرسشو گم کرده بود گذاشت و رفت، گوشه خيابونا وقتی که گرسنگی بهش فشار آورده بود مث دخترک کبريت فروش خيلی سعی کرد که شايد بتونه خرج نونه شبشو در بياره تا که شايد بتونه تو آتيش کبريتا پسر پادشاه و خواب ببينه، اما اشتباه می کرد ، اون هنوزم شنل قرمزی بود که تو جنگل ميون اون همه گرگ تنهايی گم شده بود ، تازه هيزم شکنم خيلی وقت پيشترا گرگا خورده بودن. يکی بود يکی نبود زير اين گنبد کبود توی يک جنگل دور دختری گم شده بود دختری که اسم خودشم ديگه از ياد برده بود. نوشته شده در ساعت 2:29 AM توسط مرد بارانی
٭ پنجره ام انتظار شش آفتاب را با خويش دارد
........................................................................................گوشه اين اطاق ساکی پر از ملالت سالهای دور عبور شش باره شب را از نيمه انتظار می کشد و من تکرار آوارگی هرسال را غربت غريبی است امتداد اين چار خيابان سيمانی نوشته شده در ساعت 1:46 AM توسط مرد بارانی Thursday, December 20, 2001
٭ آي بانو، بانوي خواب هاي دور
براي اين همه تنهايي ريخته بر خاك تنها دستان سبز تو را توان رويش است آي بانو، بانو كه نگاه آخرت هنوز ميان لحظه هاي من شناور است دلم برايت گرفته و هواي آرامش دستهايت نميداني چه غربتي را در من زنده ميكند نوشته شده در ساعت 5:37 AM توسط مرد بارانی
٭ اينك من آواره هزارساله از نفرين مصلوبي غريب
........................................................................................كنار اين شب تار برگرد تنهايي خويش زانو بر خاك ساييده ام اينك من يا او يا اين نميدانم كه ، همه ما غريب و سرگردان با پلي خراب در پشت و بياباني در پيش در سپيده دمان اين شب تيره زانو بر خاك زده ايم آفتاب را منتظريم از وهم شب آرزوي شب داريم از هراس تشنه مردن اينك در پناه اين لحظات سربي من، مسافرسال و ماه سوگ آرزوهاي از دست رفته را به خاك نشسته ام ‹‹ ساعت يك نيمه شب ،لابي هتل، يك جايي دور از ايران ›› نوشته شده در ساعت 5:21 AM توسط مرد بارانی Thursday, December 13, 2001
٭ پايه پله هاي معبد قديمي زير باراني پر از رطوبت آرزوهاي هزارساله يك نفر اندوه نياكان خويش را زمزمه ميكرد :
........................................................................................“و شما اي خدايان اينك من اين وارث فاتحان بزرگ به شولا پاره خويش پيچيده در پاي اين پله تنها آتشي گرم مي خواهم و كسي كه درد هزار ساله از شانه هايم بردارد“ نوشته شده در ساعت 10:58 AM توسط مرد بارانی
|
| ||
FREE Counter |