مرد بارانی |
Friday, March 15, 2002
٭ سال هشتاد پوست انداخت و من هنوز جامه کهن بر دل دارم
........................................................................................چار فصل بر تباهی لحظات بی دليل من به قضاوت نشستند و من هنوز در پاره خاطرات زمستانی بس دور می لرزم ماه در تکرار عبث صورت های فلکی دگرباره بر حقيقت دوار اين روزها گام نهاد و من زانو بر بهت خاک گرفته زمان زدم کاش کسی می گفت در ذهن انباشته از هياهوی اين پاره های تکرار چه قضاوتی می رود بر آن پير که به هزارسال پيش جان بر سر خرده خاکی در بخارا نهاد و چه اندوهبار است آنک که می دانم در هزاره مه گرفته از مرگ خاطرات من کسانی به عبث بودن اين هياهو شهادت خواهند داد. نوشته شده در ساعت 6:12 AM توسط مرد بارانی
Comments:
Post a Comment
|
| ||
FREE Counter |