مرد بارانی |
Thursday, January 24, 2002
٭ از اهالی ديروز بود و نگاهش پر بود
........................................................................................از لبخندی همواره جاری هميشه جايی بود پشت فاصلهها و دور بود تنها به اندازه دری رو به باغ خاطره و غروبی از يک زمستان دور ميان نفسهای مه گرفته و گامهای مردد يک مرد در سراشيب ميدان آرزوهای يخ بسته کولهاش را برداشت و پشت پرچين خوابها گم شد نوشته شده در ساعت 2:53 AM توسط مرد بارانی
Comments:
Post a Comment
|
| ||
FREE Counter |