مرد بارانی |
Friday, December 06, 2002
٭ حرفهايت بوی سکوت ميداد
........................................................................................دستهايت بوی خاک خيس و نگاهت لبريز بود از حس مرطوب باران بايد جاری می شدی، در من، در خونم در سراسر هستی مه گرفته يک غريبه بايد که خود را جايي به نام خود حک مي کردی به ترانه ای روی زمان به نگاهی روی دل من و يا به اندوهی که در آخرين صفحه تمام کتاب های دنيا جاری است. نوشته شده در ساعت 1:18 PM توسط مرد بارانی
Comments:
Post a Comment
|
| ||
FREE Counter |