مرد بارانی |
Monday, February 24, 2003
٭ پریروز پدر هم رفت
........................................................................................و خانه مان خاموش شد پدر رفت و خاطره سال ها مهربانی را چونان رنجی بر دلهای ما نهاد هنوز دست هایم پر بود از غم پر کشیدن مهناز هنوز باور نداشتم ... من سردم بود و خورشید را انتظار می کشیدم حالا نه دست ها که دلم گویی یخ بسته و خدایا اینک از تو تنها رحمت می خواهم برای عزیزان رفته ام و صبری به اندازه تمام دنیا برای بی قراری های این دل ناشکیبا نوشته شده در ساعت 11:52 PM توسط مرد بارانی
Comments:
Post a Comment
|
| ||
FREE Counter |